چشمم...
نه تقصیر تار موی جا مانده ات بود روی شانه ام ؛
نه بوی تند عطر زنانه ات ، روی پیراهنم ؛
نه حتا شرابی ِ ماتیکت ، روی گونه ام....
نفرین به این چشم ها
که نمی گذارند "مگو" بمانی.
برای یه دوست
سلام.میدونم خیلی دیر کردم.ببخشید.حقیقتن حرفی برای گفتن نداشتم که اینقدر دیر کردم.الآن هم اگه درخواست یه دوست خوب نبود چیزی نمینوشتم.این چیزی هم که این پایین میخونید – به قول بهنام _ فقط یه نوشته ی عمودیه.
اسمشو بذارین اطاعت از رفاقت .
در جست و جوی تو
واژه به واژه ی هرچه شاعرانه بوده سان دیده ام ،
در پی ردی از لب خندهات
که در چشمانم به نطفه بنشیند .
چادر شب را از صورت تهران کنار زده ام بارها ؛
تا تکه ای از نگاهت را کش بروم ؛
برای روزهای " مباد " ِ نیستنت ،
برای شب های "خدانکند" ِ نبودنت .
کجای روح من آشیان کرده ای باران من!؟
که هرچه آرام تر می باری
عمیق ترم میکنی.
خیال نبودنت
– آفتابی ترین ماه خدا _
برای خزر خزر اشک کافیست.
بگذار هوای هجی کردن نامت
و شوق فریاد کردنت
در بندا بند ِ روحم اتراق کند
تا من از سترگ ِ نامت به لکنت بیفتم .
نمیدانم کداممان در آن یکی جا مانده؟
من در تو ؟
یا تو در من؟
هرچه باشد باشد ...
که،
چهره ی تو پژواک چهره ی من شده این روزها در آینه.
.
.
.
آنک من دچار تو ام
آنقدر نگاهت میکنم
تا شاعر شوم
شبهای روشن
ناظم حکمت
به من گفت : بیا
به من گفت : بمان
به من گفت : بخند
به من گفت : بمیر
آمدم ،
ماندم ،
خندیدم ،
مُردم.
مرثیه ی دوست
شفیعی کدکنی(م . سرشک) ، از مجموعه " هزاره ی دوم آهوی کوهی " ، انتشارات سخن
برای این روزهای ِ ایران...
سوگواران تو امروز خموش اند همه
که دهان های وقاحت به خروش اند همه
گر خموشانه به سوگ ِ تو نشستند ، رواست
زان که وحشت زده ی حشر ِ وُحوش اند همه
آه ازین قوم ریایی که درین شهر ِ دو روی
روزها شحنه و شب باده فروش اند همه
باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه
ای هران قطره ز آفاق ِ هران ابر ببار!
بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه
گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه،
به وفای تو که رندان ِ بلاکش فردا
جز به یاد ِ تو و نام ِِ تو ننوشند همه
طرح 1
پدر با جوانی زندگی می کند ،
مادر با آسایش ،
بچه های خیابانی با خانه
و من با تو.
راست است که می گویند
آدم ها همیشه با نداشته هایشان زندگی می کنند.
طرح
دود از کله اش بلند میشود،
عربده میزند و
تلو تلو خوران از دور دست نگاهها خارج میشود ،
بی آنکه رو سوی مقصدی داشته باشد،
قطار عاشق.
و اما عشق...
اطلاعیه
آی خونه دار و ُ بچه دار !
زنبیلُُ وردار و ُ بیار ،
همه رقم خس و خاشاک ِ تر وِ ُ تازه ؛
آشی ،
پلویی ،
کوکویی ،
خورشی ،
خوردن ،
بردن ...
- نوش جونشون ، گوشت شه به تنشون -
ببُر و ُ ببَر ؛
همه رقم خس و خاشاک
به شرط باطوم !
.........................................................................................................
پ.ن : از این به بعد به جای واژه "سبزی" بفرمایید"خس و ُ خاشاک" که خدای ناکرده کج اندیشان فکرای بد بد نکنن.
با تشکر - فرهنگستان زبان و ادب فارسی
حضرت " صدای ایران " متولد شد
" عطر نفست ستاره ها را چیده ست شب با دف ِ ماه تا سحر رقصیده ست
همچون سحر از عطر اذان سرشاری انگار لب ِ تو را خدا بوسیده ست * "
* رباعی ِ ایرج زبردست که به حضرت " فریاد و بیداد " تقدیم شده است.




